عاشقانه میخواهمت

اندکی عاشق تر زیر این باران برو .ابر رابوسیده ام تابوسه بارانت کند

لحظه

لحظه رفتنیست و خاطره ماندنی...

تمام ادبیات عشق را به نگاهی میفروختم اگر!!!

لحظه ماندنی میشد و خاطره رفتنی

دکتر شریعتی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط زهره  | 

با من بمان

همان روزي که چشمانش به چشمانم گره خوردند !
همان روزي که دستانم فقط سنگيني احساس را حس کرد !
همان روزي که دل در سينه ام آرامش چندين و چندسالش درون جاده اي از گرد و نفرت رها مي کرد !

دلم لرزيد
نگاهم جور ديگر شد
صدايم از درون سنگين سنگين شد
در آن يک لحظه ي پر حس و آسايش
دلم بد جور مي لرزيد

فقط آن لحظه را ديدم که دستم گرمي دستي پر از الطاف مهر آگين را حس کرد !
نمي دانم چرا ؟
اما کمي از لرزشم کم شد !!!
نگاهش را زيباتر
به زيبايي يک بوسه ي پروانه به روي گلبرگ سرخ گل ها ...
به سان بوسه ي امواج دريا روي ساحل ها به من انداخت
چه زيبا بود آن زيبا ترين لحظه !!!

لبش چون مرغ عشقي از تمناي دروني روي هم لغزاند
سرش را رو به دستانم نگه داشت و يکباره نگاهم کرد
ولي اينبار ...

پر از آرامشي زيبا به من آهسته و آرام مي گفت:
با تو مي مانم...
اگر جان در بدن باشد برايت سقفي از عشق و محبت با پرطاووس مي سازم !
اگر جانم توان باشد تو را بر عرش زيباي درون آسمان ها مي فشانم !!
فقط با من بمان اي واژه ي زيباي احساسم . . .

فقط با من بمان.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط زهره  | 

صیاد

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم… ای طرفه نگارم

از دوری صیاد دگر تاب ندارم… رفتست قرارم

چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم… تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

******

از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی… بر دل بنشانی

چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی… وای از شب تارم

در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم… از دیده رهه کوی تو با عشق بشویم

با حال نزارم… با حال نزارم

******

بر خیز که داد از من بیچاره ستانی… بنشین که شرر بر دل تنگم بنشانی

تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی… خوش جلوه نمایی

ای برده امان از دل عشاق کجایی… تا سجده گذارم… تا سجده گذارم

******

گر بوی تو را باد به منزل برساند… جانم برهاند

ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند… جز گرد و غبارم… جز گرد و غبارم

******

nightmelody-com-0470.jpg

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 7:44 قبل از ظهر  توسط زهره  | 

داستان کوتاه

عشق و خیانت

هـیرتا فـرزند سـورنا مدتها بودکه درکاخ بزرگ ییلاقی پدرش زندگی میکرد. چند سـالی بود که زن اولش مرده بود و چون از او فـرزندی نداشـت در سـال اخیر با دخـتر جوان 21 سـاله که اتفاقاً دریک دهـکده با او آشـنا شـده بود عـروسی کرد. هـیرتا هـنگامیکه از شـکار بر می گشـت نزدیک دهـکده به ماندانا برخورد. ماندانا کوزهء آب بزرکی بردوش گرفـته و از چشـمه بخانه آب می برد، از وی آب خواسـت نامش را پرسـید و همان شـب اورا از پدر پیرش خواسـتگاری کرده و روز بعـد ماندانا را به قـصر خود آورد.

ماندانا دخـتر زیبا و بلند قـد و خوش اندام بود و با چشـم های دشـت و سـیاه، گیسـوان بلند، صدای دلکش و آرزوها  بزرگ در قصر بزرگ هـیرتا وارد شـد. هـیرتا بیشـتر اوقات خودرا به سـرکشی املاک دور دسـت خود و شـکار می گذزانید و کمتر به دلخوشی ماندانای جوان و زیبا می پرداخـت. روزها و هـفـته های اول به ماندانا بد نگذشـت. ولی پس از چندی زندگی برای ماندانا دوزخی شـد و کاخ بزرگ و با شـکوه هـیرتا برای او زندانی شـد بود، هـیرتا جوان نبود و بیش از دو برابر سـن ماندانا داشـت.

زندگی یک دخـتر جوان پر عـشق با یک مردیکه با او اختلاف سـنی زیادی دارد چه میتواند باشــد؟ ماندانا به نوازش و سـرود های دیوانه جوانی احتیاج داشـت و هـیرتا با کار های زیادی که داشـت نمی توانسـت نیازمندیهای روح پرشـور اورا برآورد.

باین جهت ماندانا رنج می برد و کم کم زرد و افـسـرده مثل گل سـرخ درشـت و پر آبی که نا گهان در برابر خورشـید سـوزانی قـرار میگیرد، پژمرده میگشـت. هـیرتا که زن جوانش را بخوبی می پایید، فـهمید که اگر برای نجات او نیندیشـد ماندانا را از دسـت خواهـد داد. با او دلبسـتگی زیادی داشـت و زنش را مانند بهـترین چهره ها و گرانبها ترین جـواهـر هـا دوسـت میـداشــت . یکــروز ظهــر کـه میخواسـتند نهار بخورند ماندانا مثل هفته اخیر میل نیافـت که چیزی بخورد، گیلاس شـرابش را برداشـت لبش را تر کرد و سـپس بی آنکه اندکی ازآن بنوشـد آنرا برجای گذاشـت، بانگاه غبار آلود و ترحم آوری یک آن به هـیرتا نگریسـت و بعـد سـرش را پائین انداخـت؛ هـیرتا با صدای گرفـته گفـت: ماندانای عزیزم میدانم که بتو خیلی بد میگذرد ولی من برای تفـریح و سـرگرمی تو فـکر خوبی کرده ام...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط زهره  | 

بیقرار

کنار سیب و رازقی نشسته عطر عاشقی

من از تبار خستگی بی خبر از دلبستگی

عاشقم...

ابر شدم صدا شدی

شاه شدم گدا شدی

شعر شدم قلم شدی

عشق شدم تو غم شدی

لیلای من دریای من آسوده در رویای من

این لحظه در هوای تو گمشده در صدای تو

من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی خبر در کوچه های دربدر

مستو پریشون و خراب هر آرزو نقش برآب

شاید که روزی عاقبت آروم بگیرد در دلت

کنار هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای

من از تبار سادگی بی خبر از دلدادگی

عاشقم...

ماه شدم ابر شدی

اشک شدم صبر شدی

برف شدم آب شدی

قصه شدم خواب شدی

عاشقتم محمدم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط زهره  | 

عاشقانه میخواهمت

اگه میگم عاشقتم. اگه میگم زندگی رو فقط با تو میخوام .اگه میگم  مهربونی .عاشقی.ماهی بدون که اشتباه نمیکنم.

تو خوبی و من واقعا از این همه خوبیه تو شرمنده ام.تو مهربونی و من مسحور همین احساساتتم .تو پاکی. واقعا پاک.

وقتی حتی یه جمله از عشقتو میگی خودم و تو نهایت اسمونا میبینم .پس ببین الان چه حالی دارم .

من خوشبختم .نمیدونم چجوری باید تشکر کنم.تشکر از خدا .واسه اینکه تو رو تو قلب من گذاشته.و واقعا ناتوانم از تشکر.

ممنون محمد جان.ممنون از احساسات قشنگت.تا ابد عاشقانه میخوامت.

محمد جان این متنو توی نظر خواهی واسه من گذاشته.بدونین بی دلیل اینجوری دیوونش نیستم.بازم ازت ممنونم.

فرشته من، تمام هستی و وجودم ، جان جانانم.
چه شگفت انگیز است؟ به زیبایی طبیعت که همان عشق راستین است بنگر تا به ارمش برسی، عشق هست و نیست تو را طلب میکند و به راستی حق با اوست.حکایت عشق من و تو نیز از این قرار است .
بگذار برای لحظه ای از دنیا و مافیها رها شده و به خودمان بپردازیم. بیگمان یکدیگر را خواهیم دید.از این گذشته نمیتوانم آنچه را که دراین چند روز درمورد زندگیم پی برده ام در این نامه بنویسم .
حرفهای بسیاری در دل دارم که باید به تو بگویم.
آه لحظه هایی هست که حس می کنم سخن گفتن کافی نیست.شاد باش-ای تنها گنج واقعی من، بمان ای همه هستی من!بدون شک خدایان آرامشی به ما ارزانی خواهند داشت که بهترین هدیه است.
ارادتمند تو، محمد حسین همسرت

۲۳ فروردین۸۹
  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 10:5 قبل از ظهر  توسط زهره  | 

عاشقانه

محمد جانم

محمد جانم

عزیزترینم .اگه بدونی چقدر این روزا عاشقتم.عاشقترم.تو خیلی مهربونی.خیلی.

وقتی نگاه میکنم که چه عاشقانه داریم کنار هم زندگی میکنیم.وقتی به خونه نقلیمون نگاه میکنم.وقتی نگاه میکنمو میبینم که ما دوتا فقط همدیگرو داریم بیشتر از قبل بهت علاقه مند میشم.تو خوبی. تو مهربونی.تو ماهی.

من تمام تلاشم اینه که همیشه همراه خوبی باشم واست.راستی میدونی تمام خصوصیات تو مثل فرشته هاست.مثل اونا مهربونی.صبوری.خوبی.پاکی.مهمتر از همه عاشقی.

فرشته من.همسر همراهم به جرات میتونم بگم که اگه یبار دیگه متولد میشدم بازم تو نیمه گمشده من بودی.من همیشه دوست داشتم اسم همسرم محمد باشه.اخه احساس میکردم که محمد ها پر از غرورن.عاشقن.والان یه محمد دارم که عاشق عاشق عاشق.

محمدم.زندگیه کنار تو واسم پر از آرامش.این ارامش رو همیشه واسم نگه دار.

مرد خوب من.همسرم.احساس میکنم کلمه دوست دارم واسه بیان تمام احساس من به تو خیلی کمه.

راستی کسی تو دنیا هست که به این اندازه که من تورو دوست دارم کسی رو دوست داشته باشه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط زهره  | 

تولدی دیگر

از گذشته ها دور نشو ،

لذت با هم بودن را به خاطر بیاور ،

بگذار بر بلندای آرزوها قدم زنیم ،

شاید لحظه ای بیاید که در آن :

سخنی ، ما را تازه کند .

قدیسی ، به وجودمان روشنی بخشد .

و نگارگری ، نور را بر قلبمان نقش زند .

و آن لحظه ، لحظه ی گداختن است ،

لحظه ی دلباختن ،

لحظه ی سبک شدن و پرواز ،

بالاتر از عرش خدا که کسی ندیده .

جهانی سفید که همه اش نور است و عبور ،

عبور نادیدنی روشنی .

و بعد از آن دیگر ،

جایگاه " خدا " باشد...3dgirl.blogfa.com عكس هاي عاشقانه، عكس دوتا عاشق ، عشق بازي، عشق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 1:8 قبل از ظهر  توسط زهره  | 

نا گفته های من

دلم تنگ میشود...

دلم برای آبی آسمان تنگ نمی شود ، چشمانت آبی آسمان من است

آواز کودکانه باران را روی برگان گرم پاییزی می شنوم ، اکنون فصل عاشقی است .

و چه عاشقم من .

و دلم سبز است برای روز های غم انگیزم و چه دل شادم برای روزهای با تو بودن .

فصل عاشقی است و عاشقانه باید گفت برای تو . تویی که ماه مهر من هستی .

تویی که نگاهت گرمای پاییزان من است . از تو چه گوییم که باران را برای تو ، و زیر باران ماندن را تنها ، برای با تو ماندن می خواهم .

عاشقانه پاییز را دوست دارم ، دلم برای آسمان ابریش تنگ است ، و گوش دلم عاشقانه منتظر شنیدن قدم های باران .

من تنها عاشقانه منتظرت هستم .

من تنها عاشقانه منتظرت هستم .

من تنها عاشقانه منتظرت هستم .

من تنها عاشقانه منتظرت هستم .http://www.persian-star.net/1387/11/16/(1).jpg

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 9:58 بعد از ظهر  توسط زهره  | 

نامه ای برای تو


نامه
براي همه لحظات جادويي متشكرم !



متشكرم محمد جانم

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.

براي همه وقت هايي كه مرا در آغوش گرفتي.

براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي.

براي همه وقت هايي كه با من به گردش آمدي.

براي همه وقت هايي كه خواستي در كنارم باشي.

براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.

براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي.

براي همه وقت هايي كه باعث راحتي و آسايش من بودي.

براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم"

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي.

براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي.

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي.

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي.

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي.

براي همه وقت هايي كه در چشمانم نگريستي و صداي قلبم را شنيدي.



به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :

لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم "

زیبارویی که می داند زیبایی ماندنی نیست پرستیدنی ست / ارد بزرگ

+ نوشته شده در  جمعه ششم فروردین 1389ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط زهره  |